X
تبلیغات
عاشقی

عاشقی

صادقانه بی بهانه تا قیامت بی نهایت من فدایت

والله واحشني موت خاف بعدك اموت
قلبي لو من حديد ذاب وانت بعيد
لو خسرتك حبيبي شلون احب من جديد
وين القى وفا او احس بدفا
ظلمة بعدك حياتي كل شي بيها اختفى
روحي يمك حبيبي وبيدك اتمنى اموت
ماخدعنا بعضنا الزمن بينا خان
وينك انت واجيك واغفى مابين ايديك
لو شفت حبيبي حالي يصعب عليك
خاف ابكي ودموعي بيها اغرق واموت
والله واحشني موت خاف بعدك اموت
ليلي بعدك طويل عـ البعد مالي حيل
تدري شوقي اللي بيّا ينتهي مستحيل
شسوى بيّا هواك قلبي يمشي وراك
يلي ماخذني مني منو مني خذاك
قلبي يتمنى يوصل يمك انت ويموت
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 11:35  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

اضغط على الصورة لرؤيتها بالحجم الطبيعي
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 11:28  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 3:59  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

درون سینه ام دردیست خونبار
 که همچون گریه می گیرد گلویم
 غمی آشفته
دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم


بوسه ی شیرین | www.SweetKiss.mihanblog.com
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 3:57  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

خورشید من، سرد مباش

 

هوا بارانی ست، آسمان سیاه شده، دل من گرفته و تو شادی. تمام وجودم فدای نگاه زیبایت، تمام وجودم فدای دستان مهربانت. نمیدانی چقدر زیباست دوست داشتن تو،‌ هرچند به من میلی نداری اما میدانی که می‌خواهمت. اشک‌های گرمم هدیه به آرامش وجودت.

تو که خورشیدی، اگر سرد باشی از من چه انتظاری داری؟

 یک لبخند شیرین تو برای من یک دنیا زیبایی، یک دنیا شادی، ‌یک دنیا امید است. فقط یک نگاه با محبت کافیست تا در عشقم غرقت کنم.

بوسه ی شیرین | www.SweetKiss.mihanblog.com

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 3:52  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

 

 بوسه ی شیرین | www.sweetkiss.coo.ir

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 3:59  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 


بوسه ی شیرین‌ | www.Sweetkiss.mihanblog.ir

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 10:10  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

حکایت من

پرنده را دیدم که در زیر زمین میهمان تاریکی بود و آسمان را که آغوش برایش گشوده بود، ماهی کنار ساحل در شنزارها شنا می کرد و دریا بی قرار او موج افشان خود را به ساحل می کوبید، آفتابگردان را دیدم که آویزان فانوسی شده بود و آفتاب همچنان چشمان درخشنده اش را به او دوخته و در انتظار نگاه دوباره اش، می درخشید و به او روشنایی می بخشید.

این بود حکایت من با او...

بوسه ی شیرین | www.sweetkiss.mihanblog.com | یه عالمه حرف قشنگ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 17:22  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

تقدیم به محمد

بی تو در خلوت شب ناله می کرد دل من

با هر ترانه از تو خوندن گریه میکرد دل من

دیگه تنها تر از این نمیشه باشم میدونی

سخته برام از تو جدا شم میدونی

به دلم وعده دادم که چشات مال منه

بخدا دوستت دارم این دیگه حرف اخره

گریه وغم وای چه سخته برای من بی تو می میرم

دونه دونه اشکهای من مثل بارونند بی تو می بارند

چشم های من انگار فقط تو رو می بینند بی تو می میرند

گریه نکن همه چی زیباست اخر غصه چه زیباست خدانگهدار

خدانگهدار

                      خدانگهدار

                                               خدانگهدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 20:2  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

قلب کوچک من

عکس زیبا

 گفت: به من بگو چقدر دوستم داری؟
گفتم:
تو را به بلندی کوه‏ها ، پهنای دشت‏ها ، عمق دریاها و به زیبایی گل‏ها دوست دارم .
تو را به اندازه‏ی تمام وجودت دوست دارم .
زیرا هیچ‏کس را بدین‏سان دوست نداشته‏ام!
با حسرت سری جنباند و گفت :
متاسفم از اینکه نمی‏توانم حرف‏هایت را باور کنم
زیرا
قلب کوچک من تحمّل ، عشق بزرگ تو را ندارد .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 11:27  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 9:19  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

اولین روز عشق تقدیمت میکنم


« اولین روز عشق»

نخستين ها بود ؛ تار و پود عشق بر قامت قلبم تنيده بودم و از هرچه خويشتن خواهي رميده بودم ؛ گام در راهي نهاده بودم که بر من بي منتها مي نمود و من چه بي پروا به سوي هيچ گام بر مي داشتم : هيچِ هيچ . باکي نبود و هراسي که عشق آنچنان بيم از من درربوده بود که تو گويي همه ناممکن را ممکن بودم و به هر کوره راهي مؤمن ... . ثانيه ها هم آغوش من در گذشتند و نيمه هاي راه رسيدند که راه را بازشناختم ، عشق را دريافتم و در معنا فرورفتم . با خود انديشيدم و خدا را ، جهان را ، انسان را و هر آنچه را که مي توان ديدن به تصوير کشيدم . اينک محصور نبودم ، پرنده بودم و ليک در قفس نبودم ؛  بر اوج پرگشودم تا دريابم هرآنچه را که هواي يافتنش مرا بدين دنيا کَشانده بود ... . اينک در پس روزها و شبها من هنوز هم در هواي رمز زندگي پرسه مي زنم ؛ مي دانم ، مي دانم ، هست بسيار که من نمي دانم ، اما سرخوشم که مي کوشم غايت انسان را بيايبم و نهايت زيستن را دريابم . باري ، باري هنوز هم آن نخستين ترانه ها با من است ، که آن از من است و چنين مي انديشم که بي نبودِ آن ، من نيز چنين که اينکم نمي توانستم بودن . گمان مي دارم که عشق را مراحليست و ايمان دارم که حتي آن نخستين هايش نيز - با همه خامي و ناپختگي اش - عاشق را زماني به کار آيد . ليک هماره آرزويي در سر مي پرورانم و به خداي خويش چنين مي گويم :

الهی من ، يگانه بي انتهاي من ، هرآنکه عاشق نمودي و جام نهادش از شراب عشق لبريز ساختي ، به بي کرانگي ات که به او عشق حقيقي عطا کن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 9:7  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

عید سعید نوروز را به شما همه عزیزان تبریک می گویم

جملات زیبا+حال گیری ویژه تبریک عید نوروز 1388

باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد

عید شما مبارک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 21:23  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

مشهورترین شعر عاشقانه فریدون مشیری

بی تو، مهتاب‌ شبی ، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم 

در نهانخانة جانم ، گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید : 

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ 

یادم آید ،  تو به من گفتی : از این عشق حذر کن

لحظه ‌ای چند بر این آب نظر کن ،

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ،

باش فردا ، که دلت با دگران است !

تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن  

با تو گفتم :‌ حذر از عشق !؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم

نتوانم  

روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ... 

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم !  

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ... 

اشک در چشم تو لرزید ،

ماه بر عشق تو خندید ! 

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم  

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم 

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم  ... 

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !


تقدیم به محمد عزیزم از طرف ...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 21:0  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

عاشقانه (برای تو تنها امیدم )

یه ترانه هَس تو قلبم که هنوز نخونده مونده

فکرِ خوندنِ یه حرفش همه عمرمو سوزونده

تا حالا هر چی که داشتم٬ سرِ خوندنش گذاشتم

صد دفه شکستم اما رو ترانه پا نذاشتم

اگه اون ترانه باشه٬ هیچ دلی تیره نمی شه

دیگه هیچ نگاهِ خیسی به افق خیره نمی شه

وقتی اون شعرو بخونم پرده ها رو می سوزونم

دستارو به سیبِ سرخِ باغِ قصه می رسونم

ای نفس! تا تهِ جاده ی صدا حوصله کن!

اون ترانه رو تا فردا با خودت زمزمه کن!

ای ترانه ی مقدس! مقصدِ پاکِ سفر باش!

از تو قلبِ بی قرارم پَر بگیر! معجزه گر باش!

ببین آغوشِ امیدم رو به تصویرِ تو بازه

گوش بده! حتی خیالت واسه من ترانه سازه

بیا تا قالیِ کهنه دوباره به گُل بشینه

بیا تا چشمای خیسم این شکفتنو ببینه

بیا تا صدا سکوتِ کهنه رو نکرده باور

بیا تا این دلِ خسته نزده به سیمِ آخر

ای نفس! تا تهِ جاده ی صدا حوصله کن!

اون ترانه رو تا فردا با خودت زمزمه کن!

تو مرا می فهمی...

من تو را می خواهم...

و همین ساده ترین قصه یک انسان است...

تو مرا می خوانی...

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم...

و تو هم می دانی...

تا ابد در دل من می مانی...

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 13:6  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

برای تنها عشق من

شده ام

شده ام بت پرست تو ، تو ، تو ، تو ...
شده ام بت پرست تو ، تو ، تو ، تو ...

شب هجرون دیگه تمومه ، گل مهتاب بر سر بومه
عاشقی جز بر تو حرومه ، که برای تو زنده ام
آه ، که برای تو زنده ام

شده ام بت پرست تو ، قسم به چشمون مست تو
به کنج میخونه روز و شب شده ام جام دست تو
آه ، شده ام جام دست تو

به تو چون سجده میکنم ، شرر تو هر سينه ميزنم
به قصه میخوام که بعد از این بت روی تو بشکنم
آه ، بت روی تو بشکنم

شب هجرون دیگه تمومه ، گل مهتاب بر سر بومه
عاشقی جز بر تو حرومه ، که برای تو زنده ام
آه ، که برای تو زنده ام

روم از هر خونه به خونه که بگیرم از تو نشونه
دل من یک کاسهٔ خونه ، که برای تو زنده ام
آه ، که برای تو زنده ام

شده ام بت پرست تو ، قسم به چشمون مست تو
به کنج میخونه روز و شب شده ام جام دست تو
آه ، شده ام جام دست تو

به تو چون سجده میکنم ، شرر تو هر سينه ميزنم
به قصه میخوام که بعد از این بت روی تو بشکنم
آه ، بت روی تو بشکنم

شب هجرون دیگه تمومه ، گل مهتاب بر سر بومه
عاشقی جز بر تو حرومه ، که برای تو زنده ام
آه ، که برای تو زنده ام

روم از هر خونه به خونه که بگیرم از تو نشونه
دل من یک کاسهٔ خونه ، که برای تو زنده ام
آه ، که برای تو زنده ام

عزيزم كاسه چشمم سرايت
ميون هر دوچشمم جاي پايت

 


شب هجرون دیگه تمومه ، گل مهتاب بر سر بومه
عاشقی جز بر تو حرومه ، که برای تو زنده ام
آه ، که برای تو زنده ام

روم از هر خونه به خونه که بگیرم از تو نشونه
دل من یک کاسهٔ خونه ، که برای تو زنده ام
آه ، که برای تو زنده ام

ღミ★ミღ براي همه لحظات جادويي متشكرم ! ღミ★ミღ

متشكرم

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي
.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي
.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي
.

براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي
.

براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي
.

براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي
.

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي
.

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي
.

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي
.

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي
.

براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم
"

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي
.

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي
.

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي
.

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي
.

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي
.

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي
.



به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه
:

لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم
"

آغوش من هميشه براي تو باز است
.

هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم
.

هميشه پشتيبانت هستم
.

من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود
.

فقط كافي است چيزي از من بخواهي
,
بلافاصله از آن تو خواهد شد
.

مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم
.

من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي
.

در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي
.

هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم
.

همين الان در فكر تو هستم
.

تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري
.

من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است
.

هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن
.

من هنوز در چشمانت گم شده هستم
.

تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 13:55  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

ضرب المثل های جالب درباره ازدواج

 

از ميان ضرب المثل هاي ملل مختلف و همين طور سخنان شخصيت هاي بزرگ جهان پيرامون ازدواج شصت مورد را انتخاب كرده ايم. بسياري از اين حرف ها جنبه شوخي و مزاح دارد اما تعداد ديگري از آنها شايد وصف حال من و شما باشد! همين طور قسمت ديگري از اين گفته ها مي تواند براي عده اي حكم كليد راهنما را داشته باشد.

1-هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت.( ضرب المثل آلماني
)

2- مردي كه به خاطر ” پول ” زن مي گيرد، به نوكري مي رود. ( ضرب المثل فرانسوي
)

3- لياقت داماد ، به قدرت بازوي اوست . ( ضرب المثل چيني
)

4- زني سعادتمند است كه مطيع ” شوهر” باشد. ( ضرب المثل يوناني
)

5- زن عاقل با داماد ” بي پول ” خوب مي سازد. ( ضرب المثل انگليسي
)

6- زن مطيع فرمانرواي قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگليسي
)

7- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ي خرابه هم زندگي مي كنند. ( ضرب المثل آلماني
)

8- داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بي لياقت . ( ضرب المثل لهستاني
)

9- دختر عاقل ، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح مي دهد. ( ضرب المثل ايتاليايي
)

10-داماد كه نشدي از يك شب شادماني و عمري بداخلاقي محروم گشته اي .( ضرب المثل فرانسوي
)

11- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكي ثروتمند مي شوي و با ديگري فقير. ( ضرب المثل ايتاليايي
)

12- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن . ( ضرب المثل آذربايجاني
)

13- برا ي يافتن زن مي ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كني . ( ضرب المثل چيني
)

14- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن . ( ضرب المثل چيني
)

15- اگر خواستي اختيار شوهرت را در دست بگيري اختيار شكمش را در دست بگير. ( ضرب المثل اسپانيايي
)

16- اگر زني خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوي با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار . ( ضرب المثل تركي
)

17- ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب مي شود. (ماري آمپر
)

18- ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهي خوب مي شود و گاهي هم بسيار بد. ( ضرب المثل اسپانيايي
)

19- ازدواج ، زودش اشتباهي بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتري است . ( ضرب المثل فرانسوي
)

20- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيماني است . ( سقراط
)

21- ازدواج مثل اجراي يك نقشه جنگي است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. ( بورنز
)

22- ازدواجي كه به خاطر پول صورت گيرد، براي پول هم از بين مي رود. ( رولاند
)

23- ازدواج هميشه به عشق پايان داده است . ( ناپلئون
)

24- اگر كسي در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است . ( محمد حجازي
)

25- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست ، ولي مي توانيم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنيم . ( خانم پرل باك
)

26- با زني ازدواج كنيد كه اگر ” مرد ” بود ، بهترين دوست شما مي شد . ( بردون
)

27- با همسر خود مثل يك كتاب رفتار كنيد و فصل هاي خسته كننده او را اصلاً نخوانيد . ( سوني اسمارت
)

28- براي يك زندگي سعادتمندانه ، مرد بايد ” كر ” باشد و زن ” لال ” . ( سروانتس
)

29- ازدواج بيشتر از رفتن به جنگ ” شجاعت ” مي خواهد. ( كريستين
)

30- تا يك سال بعد از ازدواج ، مرد و زن زشتي هاي يكديگر را نمي بينند. ( اسمايلز
)

31- پيش از ازدواج چشم هايتان را باز كنيد و بعد از ازدواج آنها را روي هم بگذاريد. ( فرانكلين
)

32- خانه بدون زن ، گورستان است . ( بالزاك
)

33- تنها علاج عشق ، ازدواج است . ( آرت بوخوالد
)

34- ازدواج پيوندي است كه از درختي به درخت ديگر بزنند ، اگر خوب گرفت هر دو ” زنده ” مي شوند و اگر ” بد ” شد هر دو مي ميرند. ( سعيد نفيسي
)

35- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنايي، سه ماه عاشقي ، سه سال جنگ و سي سال تحمل! ( تن
)

36- شوهر ” مغز” خانه است و زن ” قلب ” آن . ( سيريوس
)

37- عشق ، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق . ( بالزاك
)

38- قبل از ازدواج درباره تربيت اطفال شش نظريه داشتم ، اما حالا شش فرزند دارم و داراي هيچ نظريه اي نيستم . ( لرد لوچستر
)

39- مرداني كه مي كوشند زن ها را درك كنند ، فقط موفق مي شوند با آنها ازدواج كنند. ( بن بيكر
)

40- با ازدواج ، مرد روي گذشته اش خط مي كشد و زن روي آينده اش . ( سينكالويس
)

41- خوشحالي هاي واقعي بعد از ازدواج به دست مي آيد . ( پاستور
)

42- ازدواج كنيد، به هر وسيله اي كه مي توانيد. زيرا اگر زن خوبي گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يك همسر بد شويد فيلسوف بزرگي مي شويد. ( سقراط
)

43- قبل از رفتن به جنگ يكي دو بار و پيش از رفتن به خواستگاري سه بار براي خودت دعا كن . ( يكي از دانشمندان لهستاني
)

44- مطيع مرد باشيد تا او شما را بپرستد. ( كارول بيكر
)

45- من تنها با مردي ازدواج مي كنم كه عتيقه شناس باشد تا هر چه پيرتر شدم، براي او عزيزتر باشم . ( آگاتا كريستي
)

46- هر چه متأهلان بيشتر شوند ، جنايت ها كمتر خواهد شد. ( ولتر
)

47- هيچ چيز غرور مرد را به اندازه ي شادي همسرش بالا نمي برد، چون هميشه آن را مربوط به خودش مي داند . ( جانسون
)

48- زن ترجيح مي دهد با مردي ازدواج كند كه زندگي خوبي نداشته باشد ، اما نمي تواند مردي را كه شنونده خوبي نيست ، تحمل كند. ( كينهابارد
)

49- اصل و نسب مرد وقتي مشخص مي شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پيدا مي كنند. ( شاو
)

50- وقتي براي عروسي ات خيلي هزينه كني ، مهمان هايت را يك شب خوشحال مي كني و خودت را عمري ناراحت ! ( روزنامه نگار ايرلندي
)

51 – هيچ زني در راه رضاي خدا با مرد ازدواج نمي كند. ( ضرب المثل اسكاتلندي
)

52 – با قرض اگر داماد شدي با خنده خداحافظي كن . ( ضرب المثل آلماني
)

53 – تا ازدواج نكرده اي نمي تواني درباره ي آن اظهار نظر كني . ( شارل بودلر
)

54 – دوام ازدواج يك قسمت رويِ محبت است و نُه قسمتش روي گذشت از خطا . ( ضرب المثل اسكاتلندي
)

55 – ازدواج پديده اي است براي تكامل مرد. ( مثل سانسكريت
)

56 – زناشويي غصه هاي خيالي و موهوم را به غصه نقد و موجود تبديل مي كند . (ضرب المثل آلماني
)

57 – ازدواج قرارداد دو نفره اي است كه در همه دنيا اعتبار دارد. ( مارك تواين
)

58 – ازدواج مجموعه اي ازمزه هاست هم تلخي و شوري دارد. هم تندي و ترشي و شيريني و بي مزگي . (ولتر
)

60 – تا ازدواج نكرده اي نمي تواني درباره آن اظهار نظر كني. ( شارل بودلر )

چی بگم از كجا بگم
دردمو با كیا بگم
بهتره كه دم نزنم
حرفی از عشقم نزنم
از عشقی كه گم شد ورفت
عاشق مردم شدو رفت
عشقی كه بی فروغ نبود
برای من دروغ نبود
بغض نشسته تو گلوم
وقتی نشستی روبه روم
من از خودم چرا بگم
باید از اون چشا بگم
خیره تو چشم مست تو
دست میدم به دست تو
دل از زمونه میكنم
حرف دلم رو میزنم
چه حالتی داره چشات
نرگس بیماره چشات
چشم تو خوابم میكنه
مست و خرابم میكنه
وقتی نشستی رو به من
ازعاشقی بگو به من
بزار چشات دل ببره
اینجوری باشه بهتره
چشات اگه پس نزنن
چشای سرسپردمو
میشه فراموش كنم
خاطره های مردمو

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 1:47  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

چند مطلب عاشقانه

من به غیر از تو نخواهم. چه بدانی. چه ندانیalt

alt از درت روی نتابم. چه بخوانی. چه نخوانیalt

alt دل من میل تو دارد چه بجویی. چه نجوییalt

alt دیده ام جای تو باشد.چه بدانی. چه ندانیalt

alt من كه بیمار تو هستم.چه بپرسی. چه نپرسیalt

alt جان به راه تو سپارم.چه بدانی. چه ندانیalt

alt ایستادم به ارادت.چه بود گر بنشینیalt

alt بوسه یی بر لب عاشق چه شود گر بنشانیalt

alt میتوانی به همه عمر. دلم را بفریبیalt

alt ور بكوشی ز دل من بگریزی.نتوانیalt

alt دل من سوی تو آید. بزنی یا بپذ یریalt

altبوسه ات جان بفزاید.بدهی یا بستانیalt

alt جانی از بهر تو دارم. چه بخواهی.چه نخواهیalt

altعشقم آهنگ تو را دارد. چه بخوانی.چه نخوانیalt

دوست دارم

قلبدفتر عشـــق كه بسته شـدd
قلبدیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدمd
قلبخونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدونd
قلببه پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمd
قلباونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودd
قلببد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدd
قلببرای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتd
قلبحالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدd
قلبتــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوd
قلببـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدمWwW.Bia2BND.Com
قلبغــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتd
قلببازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدمd
قلباز تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمd
قلباز دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمd
قلبچــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودمd
قلبچــــــــراغ ره تـاریكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیمd
قلبدوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنd
قلبفردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهd
قلبچه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــوd
قلبآخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشهd
قلبدسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزهd
قلببزن تیر خـــــــــــــــــلاص روd
قلبازاون كه عاشقـــت بودd
قلببشنواین التماسروd
قلب...............d
قلب.........d

قلب....d قلب.d

شقایق گل همیشه عاشق

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود، اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما  
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شقایق

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 9:48  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

اين جا كربلاست

هُرم سوزان كوير، بر خستگي كاروانيان نيشتر مي زند و بدن هاي خسته آن ها را مي آزارد. خورشيد غروب دوم محرم، آرام خود را در تنگناي افق جاي مي دهد. كاروان بر سينه تفتيده بيابان توقف مي كند. صدايي مي پرسد: اين جا كجاست؟ پاسخ مي آيد: اين جا كربلاست! آري، حسين (ع) به كربلا مي رسد و دل كوير را در تب و تاب مي اندازد. آسمان نيز، چهره در هم كشيده است. زمين بغض خود را فرو مي خورد. فرات بي صدا اشك مي ريزد و خارها خود را به دست نسيم گرم سرنوشت داده اند.

 

 

 

امام حسين در روز ترويه يعنى هشتم ذى ‏حجه سال 60 قمرى از مكه معظمه به سوى عراق مهاجرت فرمود و پس از چند روز، لشكريان عبيدالله بن زياد به فرماندهى حر بن يزيد رياحى با آن حضرت مواجه شده و مانع حركت آن حضرت به سوى كوفه شدند. گرچه حر بن يزيد، مأموريت داشت با امام حسين برخورد شديد نمايد، وليكن رفتار وى با آن حضرت بر رفق و مدارا بود. به همين جهت‏ حر و لشكريانش در نماز جماعت امام حسين(ع) شركت مى ‏كردند و به خطبه ‏هاى دلنشين وى گوش جان مى‏ سپردند و اين دو سپاه، چند روز بدون هيچ‏گونه مشكلى در كنار هم بودند.

اما عبيدالله بن زياد كه عطش فراوان براى جنگ با اباعبدالله الحسين داشت، نامه ‏اى به حر بن يزيد نوشت و وى را مأمور سخت‏گيرى بر امام حسين (ع) نمود. حر بن يزيد نيز طبق فرمان، راه را بر امام حسين و يارانش مسدود نمود و آنان را به سوى منطقه خشك و بى حاصل به نام كربلا هدايت كرد و در آنجا آنان را در محاصره خويش قرار داد.

روز پنج شنبه دوم ماه محرم  سال 61 هجرى امام حسين عليه السلام در يكى از نواحى نينوا به نام كربلا فرود آمد. قافله امام حسين چون به سرزمين كربلا رسيدند، آن حضرت پرسيد:

اين زمين چه نام دارد؟ عرض كردند: كربلا.

آن حضرت تا نام كربلا را شنيد، فرمود: اللهم اني اعوذ بك من الكرب و البلاء.

فرمود: اين، موضع كرب و بلا و محل محنت و عنا است، فرود آييد كه اينجا منزل و محل خيمه‏ هاى ما است و اين زمين، جاى ريختن خون ما است و در اين مكان قبرهاى ما واقع خواهد شد. جدم رسول خدا مرا به اين امور خبر داد.

 

روز بعد عمر بن سعد بن ابى وقاص زهرى با چهار هزار نفر از كوفه رسيد و در مقابل امام جاى گرفت. عمر بن سعد از قريش و از طايفه بنى زهره بن كلاب و خويش نزديك حضرت آمنه مادر بزرگوار رسول خدا (ص) بود. پدرش سعد بن ابى وقاص از پنج نفرى است كه در آغاز بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله بوسيله آشنايى با ابى ابكر به دين اسلام در آمدند و نام او در تاريخ اسلام و فتوحات اسلامى پر آوازه است.
عمر بن سعد كسى نزد امام عليه السلام فرستاد كه چرا به عراق آمده ايد؟ امام در جواب فرمود: عراقيان خود مرا با نوشتن نامه خوانده اند اكنون اگر از آمدن من كراهت داريد به همان حجاز باز مى گردم. ابن سعد نامه اى به ابن زياد نوشت و آنچه را امام فرموده بود گزارش داد. ابن زياد گفت: اكنون كه چنگال هاى ما به سوى او بند شده است، اميد نجات و بازگشتن به حجاز دارد؟ ديگر گذشت و راهى براى وى باقى نمانده است.
آنگاه به ابن سعد نوشت نامه ات راخواندم آنچه نوشته بودى فهميدم از حسين بن على عليه السلام بخواه كه خود و همه همراهانش با يزيد بيعت كنند و آنگاه كه بيعت به انجام رسيد، ما هرچه خواستيم نظر خواهيم داد. سپس نامه ديگرى از ابن زياد رسيد كه آب را به روى حسين و ياران وى ببند تا قطره اى از آن را ننوشند، و عمر بى درنگ عمرو بن حجاج را به فرماندهى چهار هزار سوار فرستاد كه ميان اباعبدالله و آب فرات حايل شدند و راه آب را بر امام و اصحابش بستند و اين پيش آمد و سه روز پيش از شهادت امام روى داد.

امام عليه السلام از ابن سعد خواست كه با وى ملاقات كند و شبانه در ميان دو سپاه ملاقات كردند و مدتى با هم سخن گفتند. چون عمر بن سعد به اردوگاه خود بازگشت و نامه به ابن زياد نوشت كه خدا آتش جنگ را خاموش كرد و با هم توافق كرديم و امر امت به خير و صلاح برگزار شد، اكنون حسين بن على آماده است كه به حجاز برود و به يكى از مرزهاى اسلامى روانه شود و آنگاه جمله اى را به عنوان دروغ مصلحت آميز براى رام كردن ابن زياد نوشت. با رسيدن اين نامه ابن زياد نرم شد و تحت تاثير پيشنهادهاى ابن سعد قرار گرفت. اما شمر بن ذى الجوشن (لعنت الله عليه) كه حاضر بود گفت: اشتباه مى كنى، اين فرصت را غنيمت شمار و دست از حسين بن على كه اكنون بر وى دست يافته اى بر مدار كه ديگر چنين فرصتى به دست نخواهى آورد. ابن زياد گفت: راست مى گويى، پس خودت رهسپار كربلا باش و اين نامه را به ابن سعد برسان كه حسين و يارانش بدون شرط و تسليم شوند. آنگاه ايشان را به كوفه فرستاده و گرنه با ايشان بجنگد و اگر هم ابن سعد زير بار نرفت و حاضر نشد با حسين بن على بجنگد، تو خود فرمانده سپاه باش و گردن او را بزن و سرش را براى من بفرست.
آنگاه به ابن سعد نوشت: من تو را نفرستادم كه با حسين بن على مدارا كنى و نزد من از وى شفاعت كنى، و راه سلامت و زندگى او را هموار سازى. اكنون ببين اگر خود و يارانش تسليم شدند آنها را نزد من بفرست، و اگر امتناع كردند بر آنها حمله كن تا آنان را بكشى و بدن ها را مثله كنى، اما عهد كرده ام كه او را بكشم و لگد كوب اسب ها كنم. اكنون اگر به آنچه دستور دادم عمل كردي، تو را پاداش مى دهم و اگر به اين كارها تن ندادى از كار ما و سپاه ما بركنار باش و لشكريان را به شمر بن ذى الجوشن واگذار كه به ما وى دستور داده ايم.

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد (ص) و آل محمد.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 13:6  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

دوست عزیز نگاهی به طبیعت می اندازم و چیزی که قابل ستایش تو باشد نمیابم پس ناچار به قلبم رجوع میکنم و آن را با خنجر محبت میشکافم و قطره خونی را به عنوان سلام تقدیمت می نمایم امیدوارم که پذیرا باشی

سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم. گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم. گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم. گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم. گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه! فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستش

دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم می میرم

اگر مدیر بودم یکی از شرایط ثبت نام را عشق می گذاشتم اگر دبیر ریاضی بودم عشق را با عشق جمع می کردم اگر معمار بودم قصری از عشق می ساختم اگر سارق بودم فقط عشق می دزدیدم اگر بیمار بودم تنها شربتی که می نوشیدم فقط شربت عشق بود اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام می دادم اگر پلیس بودم هرگز عشق را جریمه نمی کردم اگر خلبان بودم در اسمان عشق پرواز می کردم اگر دبیر ورزش بودم به بچه ها می گفتم با عشق نرمش کنید اگر خواننده بودم فقط از عشق می خواندم اگر ناخدا بودم همیشه در ساحل عشق لنگر می انداختم اگر نجار بودم عشق را قاب می گرفتم

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 16:29  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

رفت

 

روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت

زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است "غم دل" يا "سم"

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ي ميلاد برابر شد و رفت

او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد

عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد

دختري ساده که يک روز کبوتر شد و رفت


طرحي از يادت

      تو مث يه اتفاقي كه مي خواد يه روز بيفته
                 
                                                  مث اون شعري كه هيچ كس هنوز نگفته

                       مث قاب عكس زردي كه نشسته روي ديوار

                                                   مث اشكايي كه آروم مي چكن رو سيم گيتار

                       دس تو حسي مثل چيدن سيباي قرمز

                                                    مث سينه ريزي كه روش مي نويسن بي تو هرگز

                       مث ذوق يه كويري بعد يه دعاي بارون

                                                     مث نقش فال قهوه توي كوچه هاي فنجون

                       مث بيشتر بهارا روباره من از تو دورم

                                                     بيا و بزار بريزه آخرين برگ غرورم 


به نام معشوق حقيقي كه وفايش ازلي و ابدي است

   دلم براي خودم تنگ شده ،روزگاري نه چندان دور خودي

داشتم كه آبي بوي خودم آباد با مناظري

تماشايي! آن روزها صبح كه مي شد دست احساسم را مي

گرفتم و تا بارگاه خورشيد مي رفتم،

مي خواستم از نورافشاني آسمان حرف تازه اي بدانم، مي

خواستم از طلوع تصوير ديگري بردارم.

مي خواستم از چشمانم يك ذره نور بخواهم ،آن روزها در

حاشيه خونگرم عشق كه قدم مي زدم

دلم براي يك ضريح مي تپيد ،ضريح چشمايم كه از نام

دنيا تا آن سوي نور پر گرفته بود.پرواز تا غرفه هاي

معطر ملكوت! آبي اين پرواز هرگز گفتني نيست ...

آن روزها درس حالتي بود كه دريا را مي فهميدم، يك

دريا قنوت را كه به يك وجود معراجي آب مي داد

اين وجودها عجيب تشنگاني هستند!

تمناي آب كه در آسمان ضرب مي شود، تازه مي فهميدم كه

اين خوبان تا كجاي عشق رفته اند!

دلم براي خودم تنگ شده روزگاري نه چندان دور خودي

داشتم كه به دست خود احساي يك كبوتر

را در مي يافت

         

 

 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 11:23  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

تو بخند

 

مرا ببخش براي عشق صادقانه ‌ام . .

مرا ببخش براي حسّ بچه ‌گانه ‌ام . . .

مرا ببخش براي نگاه عاشقانه ‌ام . . .

آري مشکل از من بود ،

کودکي از من ، سادگي از من ،

باشد ، همه ي تقصيرها با من . . .

اما ...

تو نگاهم کردي . . .

در اوج سکوت ، تو صدايم کردي . . .

در عمق عطش ، تو سيرابم کردي . . .

بگو آخر که چرا ، تو رهايم کردي ؟

بيمارم کردي . . . خرابم کردي . . .

چه ابلهانه باختم !!!

خودم را . . .

عشقم را . . .

و احساسم را . . .

چه شد آن حس قشنگ ؟

چه شد آن مِهر لطيف ؟

چه شد آن شر�� و حيا ؟

چه شد آن قول و قرار؟

به چه حقي در من ، تو نهادي مِهرت ؟

تو نگفتي بي تو . . .

منِ بي دل، منِ عاشق ، منِ مست . . .

دل به ديدار که خوش گردانم ؟

روي ز نگاه که گُل اندازم ؟

تو نگفتي بي تو . . .

من ، آن غنچه ‌ي پژمرده ز عشق . . .

به اميد که پرپر بشوم ؟

من ، آن اختر تابنده ‌ي شب . . .

به هواي که چشمک بزنم ؟

تو نه گفتي و نه ماندي . . .

تو فقط رفتي . . .

بي درنگ ، بي تامل ، بي مِهر . . .

آري تو فقط رفتي . . .

بي من . . . !

باشد تو برو . . .

آري تو برو . . .

با او . . .

و من اين بار نيز با يک حسّ غريب ،

اين دعا پشت سرت مي خوانم :

اي عشق بي پايان من ، اي هستي من . . .

کاش هميشه ، همه حال خنده‌ات از ته دل باشد و

گريه ‌ات از شوق . . .

من که نابود شدم . . .

تو مهمي ، تو . . .

تو و آن خنده ‌ي شيرين فريبايت . . .


آري تو بخند ،
آري ، تو برو،

با او ...

او که ز من خنده گرفت و به لب‌هاي تو نشاند...

شده با او ، تو بخند

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 1:20  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

عکسهای من و داداش سلطان

این هم عکس داداش سلطان گل من 

 

 

این هم عکس من

 

این درروز جمعه به وقت امارات(دبی)۲۱/۱۱/۲۰۰۸درساعت۵:۲۳عصر

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 15:54  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

غزل

گر من از عشق غزالى غزلى ساخته ام
شيوه ى تازه اى از مبتذلى ساخته ام
گر چو چشمش به سپيدى زده ام نقش سياه
چون نگاهش غزل بي بدلى ساخته ام
شكوه در مذهب درويش حرامست ولى
با چه ياران دغا و دغلى ساخته ام
ادب از بي ادب آموز كه لقمان گويد
از عمل سوخته ژس العملى ساخته ام
مي چرانم به غزل چشم غزالان وطن
مرتعى سبز به دامان تلى ساخته ام
شهريار از سخن خلق نيابم خللى
كه بناى سخن بي خللى ساخته ام

چشمهای زیبای تو

چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو

 

                                              نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو

 

به ماه خيره مي شوم فقط و گريه  مي کنم

 

                                             دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو

 

و هي  مرور  ميکنم  نگاه   اول  تو  را

 

                                         اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو

 

تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم

 

                                               به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو

 

شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله

 

                                           و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو

 ای دل من

هر چند که  از سنگ تورا ساخته اند

 

 

 

 

 

یکروز تو هم می شکنی ای دل من...

 شقایق گل همیشه عاشق

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود، اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما  
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
وحالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 18:30  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

دوست داشتن واقعی

چشمان‌ات راز ِ آتش است.

و عشق‌ات پيروزي‌ي ِ آدمي‌ست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير مي‌شتابد.

و آغوش‌ات
اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن

و گريز ِ از شهر

 

 

که با هزار انگشت

 

به‌وقاحت

پاکي‌ي ِ آسمان را متهم مي‌کند.

کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
و انسان با نخستين درد.

در من زنداني‌ي ِ ستم‌گري بود
که به آواز ِ زنجيرش خو نمي‌کرد ــ
من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال                شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال 
بدار یک نفس ای قاید این زمام جمال            که دیده سیر نمی‌گردد از نظر به جمال 
دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل            پیام ما که رساند مگر نسیم شمال 
به تیغ هندی دشمن قتال می‌نکند               چنان که دوست به شمشیر غمزه قتال 
جماعتی که نظر را حرام می‌گویند                نظر حرام بکردند و خون خلق حلال 
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود                 عجب فتادن مردست در کمند غزال 
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی                 به راه بادیه دانند قدر آب زلال 
اگر مراد نصیحت کنان ما اینست                  که ترک دوست بگویم تصوریست محال 
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود              ز سر به درنرود همچنان امید وصال 
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری        به آب دیده خونین نبشته صورت حال 
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست       که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال 
به ناله کار میسر نمی‌شود سعدی             ولیک ناله بیچارگان خوشست بنال 

 

گفتم كه دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری
گفتم اين كلمه را از حفظ نمی گويم از ته دلم می گويم ، گفتی دلم را نيز باور نداری
سكوت تلخی كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتی سكوت با چشمانی خيس
گونه ام خيس شد و قلبم شكسته
گفتی كه تو قلبم را شكستی ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست
گفتی سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم


گفتی بی خيالی از اشكهايم ،چيزی نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ
گفتی كاش كه عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه اين دردها را دارد
گفتی خسته شدی از همه كس ، گفتم من با تو می مانم
گفتی خيلی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است تنهايی را نمی شناسد
و باز گفتی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايی او باشد
گفتی كه اين حرفايت تكراری است ، گفتم به جز تكرارش راهی نيست

گفتی كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم
گفتی كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم
گفتی كه تو از حرفهايم پريشانی ، گفتم حرفی نيست و حرفهايت شكنجه ای بيش نيست
گفتی كه لبخندی بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست
گفتم با اينكه اين كلمه تكراری است و با اينكه باور نداری باز ميگويم كه دوستت دارم
چيزی نگفتی و سكوت كردی


گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد
و باز چيزی نگفتی و به جای سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختی

 

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت

                                      بيچاره از اين عشق سوختن آموخت

فرق منو پروانه در اينست

                               پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت

زيباترين كلمه؟...... عشق                                      

زشت ترين كلمه؟....بي وفايي                                

پاك ترين كلمه؟.................اشك                             

بي همتاترين كلمه؟............تنهايي                          

بي معناترين كلمه؟.......جدايي

جذاب ترين كلمه؟....آشنايي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 12:40  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

عشق امدنی است نه اموختنی(عشق من)

عشق نمي پرسه اهل کجايي ، فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني . عشق نمي پرسه چرا دور هستي فقط ميگه هميشه با من هستي . عشق نمي پرسه که دوستم داري فقط ميگه : دوستت دارم

درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم

اگر مدیر بودم یکی از شرایط ثبت نام را عشق می گذاشتم اگر دبیر ریاضی بودم عشق را با عشق جمع می کردم اگر معمار بودم قصری از عشق می ساختم اگر سارق بودم فقط عشق می دزدیدم اگر بیمار بودم تنها شربتی که می نوشیدم فقط شربت عشق بود اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام می دادم اگر پلیس بودم هرگز عشق را جریمه نمی کردم اگر خلبان بودم در اسمان عشق پرواز می کردم اگر دبیر ورزش بودم به بچه ها می گفتم با عشق نرمش کنید اگر خواننده بودم فقط از عشق می خواندم اگر ناخدا بودم همیشه در ساحل عشق لنگر می انداختم اگر نجار بودم عشق را قاب می گرفتم

دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم می میرم

می رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني

اگه فکر میکنی که رفتنت باعث شکستنم میشه ؛ اگه فکرمیکنی که بعد ازرفتنت اشک میریزم ؛ اگه فکرمیکنی که بانبودنت لحظه هام خالی میشن؛ اگه فکرمیکنی که هرلحظه دلم برات تنگ میشه؛ اگه فکرمیگنی که بی تومیمیرم؛ درست فکرمیکنی تو که میدونی نبودنت رو تاب نمیارم پس بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

شکسته تموم بال و پر من

              مرده تموم خیال و باور من

                             این سکوت سرد و مبهم

                                         شده تنها یادگار همسفر من

                                                       قصه ی من از کجا شروع شد

                                                                     مردن چرا همیشه شد سهم آخر من

 

 مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا ایا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟ مرا اینگونه باور کن

ندیدم بهاری / محبت ز یاری / دلم غرق خون شد / عجب روزگاری  

 زندگی اجبار است .... مرگ انتظار است..... عشق یک بار است ..... جدایی دشوار هست ..... یاد تو تکرار هست

  نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه


         من از كجا شروع كنم دوست دارم يه عالمه


من و گذاشتي و بازم يه بار ديگه رفتي سفر


           نمي دونم شايد سفر براي دردات مرهمه


تا وقتي اينجا بموني يه حالت عجيبيه


      من چه جوري واست بگم بارون قشنگ ونم نمه


هواي رفتن كه كني واسه تو فرقي نداره


          اما به جون اون چشات مرگ گلاي مريمه


آخرشم دق مي كنم تا من و دوست داشته باشي


  مردن كه از عاشقيه يک دفعه نيست كه كم كمه


    من نمي دونم تو چرا اينجور نگاهم مي كني


    زير نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه


  مي پرسم از چشماي تو ممكنه اينجا بموني ؟


     مي خندي و جواب مي دي رفتن من مسلمه


برو به خاطر خودت اما به من قول بده


   هرجاي دنيا كه بري ديگه نشو مال همه


رسمه كه لحظه ي سفر يادگاري به هم مي دن


  قشنگ ترين هديه ي تو تو قلب من يه مشت غمه


       شايد اين و بهم دادي كه هميشه با من باشه


  حق با تو،تو راست مي گي غمت هميشه پيشمه


 ديدي گلا شب كه ميشه اشكاشونو رو پاک مي كنن


    يادت باشه چشم منم هميشه غرق شبنمه


  تو مي ري و اسم من واز رودلت خط مي زني


     اسم قشنگ تو ولي هميشه هرجا يادمه


   چشماي روشنت يه كم كاش هواي من رو داشت

 تنها توقعم فقط يه بار جواب نامه

 


         

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 14:16  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

عشق اساسه زندگیست پس همه را دوست می دارم

                

       

 

کاشکی ندونی وقتی که میرم

                   کاشکی ندونی بی تو میمیرم

                        مرگ قناری دیدن نداره

                            گلی که خشکید چیدن نداره

                               میرم از اینجا وقتی که خوابی

                                   من اهل خشکی تو اهل آبی

                                         این نامه از دختر کویره

                                          وقتی میخونیش که خیلی دیره

                                             میرم از اینجا با پای خسته

                                                 با چشمی گریون قلبی شکسته

                                                      بغضی هنوزم مونده تو سینه

    دوری چه سخته قسمت همینه

                                                      

       

 

اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم

 

    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 23:51  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

نــــــوای عـــــــشق

 

 

ای فرشته زيبای من نمی دونم چطور می تونم ازت تشکر کنم...

ای مهربانم: به من بگو چه چيز را به تو تقديم کنم ؟ عمرم را؟

هستی ام را؟ داراييم را؟ اما می دانم اينهاکافی نيست ......

خوب من: روح وسيع و مهر بی دريغ تو که نيکبختی را به من می آموزد می ستايم ، بدان که بند بند وجودم بسته به هستی توست ....

همنفسم : بانسيم نفست بيدار شدم با لبخند مهربانت جان گرفتم در آبي چشمانت جاري شدم …. بهار هستي من از تو سبز شد... من از صداي بال تو پرواز را فهميدم..... و در طراوت تو لحظه هاي صبح را ديدم

تو با تبسم خنده را به من دادي.... تو با گرمي نفس هايت مرا به

اوج رساندی ....

عزيزم! مرا عشق بياموز تا بيشتر و بيشتر "به تو" عشق

ورزم...... مرا بياموزز که به تو عشق ورزم و مجنون تو باشم.

ازتو می خواهم که فردايی سبز را به روح منتظرم هديه کنی .

همچنان چشم به راه قاصدکهاخواهم بود صادقانه بگويم به زلالی

اشکهايت به خنده های با مزه ات وبه وفاداری عشق وايثارت در

هنگام نوازش

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 8:7  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

محال نیست(ای عشق من)

شاید, محال نیست

آنکس که درد عشق بداند

اشکی بر این سخن بفشاند

این سان که ذرِّه های دل بی قرار من

سر در کمند عشق تو جان در هوای توست

شاید, محال نیست که بعد از هزار سال

روزی غبار ما را آشفته سوی باد

در دوردست دشتی از دیده ها نهان

بر برگِ ارغوانی

پیچیده با خزان

با پای جویباری

چون اشک ما روان

!!پهلوی یکدیگر بنشاند

!!ما را به یکدیگر برساند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 22:21  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  | 

این هم عکس من

 

پاکم loveقسم به

هلاکم you به عشق

ای گل ریشه ریشه

همیشه i love you

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 4:52  توسط عـــــــــ تنهـا ــــــــاشق  |